تبليغاتX
شخصی
سلام بچه ها

خب مدت زیادی نبودم برگشتم یه آژ بکنم و باز برم  حاجی حاجی مکه ولی بازم نظراتونو می خونم و خوشحال می شم

از نفس جان متشکرم منم عاشق تو هستم لطف داری خانومی تصمیم گرفتم راستی یکی دیگه از دوستان به جمع اینترنتی ما اضافه شدند اسمش فاءزه ست و از دوستای خوب منه که ان شالله قراره نویسنده بشه

آدرس وبلاگش هم هست

da3tanak

امیدوارم برید و خوشتون بیاد

مخلص همگی

راستی در مورد داستان جدید هم باید بگم یکی جدید نوشتم و اگه خدا بخواد روی سایت می ذارم منتظر باشین البته نه این سایت سایت آریا بوک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:48  توسط فهیمه  | 

جالبه

فردا تولدمه

پیشاپیش تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 16:57  توسط فهیمه  | 

سلا لیدی عزیز

لیدی جان بهم آدرس نداده بودی که بهت جواب بدم برای همین این پست رو مخصوص تو نوشتم

اول از همه تشکر می کنم بابت محبتی که داشتی قراره دیگه من توی این وبم از کتاب و رمان حرف نزنم و این حریم شخصی رو حفظ کنم ولی نتونستم نسبت به شما بی تفاوت باشم

من کتاب زیاد نوشتم تو اینترنت موجوده مخصوصا توی سایت آریا بوک اگه به اسمم توی گوگل هم سرچ کنی می تونی پیداشون کنی بازم ممنون از نظرت

موفق باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:22  توسط فهیمه  | 

سلام

امروز یکی از اون روزاست که آدم احساس خوشحالی می کنه

هر چند برای من که سرخوشم و هر روز احساس شادی می کنم چیز عجیب غریبی نیست

خب ولی راستش امروز اصلا قصد آپ کردن نداشتم

از آخرین آپم چند وقت می گذره؟ فکر کنم یکی دو ماه می شه فعلا خیلی سرم گرمه هی می نویسم هی پاک می کنم ولی خب دو تا اتفاق افتاد خوشحالم کرد دیشب بعد از هشت ماه یکی از دوستان گرام به من زنگ زد خودش می گه هشت ماه ولی من فکر می کنم بیشتره ولی بیخیال زمانو می خوایم چیکار همون دیگه خوشحال شدم

و اینکه یکی از دوستان جدیدم به نام افسانه خانم برام پی امی دادن که منو خوشحال کردن راستش همیشه از تعریف شدن خوشم میاد قابل توجه خیلیا

شوخی کرد افسانه جان بابت محبتی که به من داشتی خیلی ممنونم و خیلی خوشحالم که تونستم کاری بکنم و تاثیری داشته باشم این منو تشویق می کنه به نوشتن

بازم ممنون دیگه من قبلا پر حرف بودم الان حرفم نمیاد

خب دوستان خسته نباشید خیلی ممنون وقت گذاشتید حرفامو خوندید متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:39  توسط فهیمه  | 

می آد سلام می گه هنوز جوابشو ندادی می ره

اصلا منتظر نمی مونه می خوای بگی دلت براش تنگ شده اما چه فایده

دلا خیلی وقتا یه چیزایی رو می خوان که بهش نمی رسن مگه به حرف اون هاست

الانه که معنی چه زود دیر می شه رو می فهمم

آره فردا همون دیروزه با این تفاوت که هنوز تکرار نشده عجله نکن

به همین زودی اونم تکراری می شه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 20:36  توسط فهیمه  | 

مبارکه

خوشحالم برگشتم ولی باید برم

اومدم نت دلم خیلی هوای خیلی چیزا و خیلی کسا رو کرد

بی خیال

بی خیال

بی خیال

بی خیال

من خوشحالم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:5  توسط فهیمه  | 

یک سال دیگه هم گذشت پارسال همینجا تولد فانی عزیزم رو تبریک گفتم باز هم اینجا جمع شدیم و این روز بزرگ رو جشن بگیریم

عزیزم تولدت مبارک

برات آرزوی بهترین ها رو دارم همیشه خوشبخت باشی این تنها تقاضای من از تویه

دوووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم نازنینم

هزاران گل تقدیم به وجود پاکت که تنها سرمایه زمینه که باعث شده به خودش بباله

     

     

     

     

     

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:52  توسط فهیمه  | 

دنیای این روزای من هم قد آغوشم شده

اونقدر دورم...

نه از چیزی دور نیستم همین جوری الکی و بیخودی دنیای خودمو کوچیک کردم و دارم از همه چی می نالم. چند وقت پیش بود که با تمام ذوق کودکانه م داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگه بمیرم یا یه مریضی لاعلاج بگیرم دیگران چه حسی بهشون دست می ده . سرخوش بودم که اگه این اتفاق بیافته چقدر آدم واسم ناراحت می شن و توجهشون بهم جلب میشه مسخره ست ولی ....

بی خیال منم یه جور دیوونه م دیگه اما امروز یه حس عجیب غریب دارم برنامه ماه عسل رو داشتم نگاه می کردم یه زنی بود که سرطان داشت و گفت خوشحاله از اینکه مبتلا به این بیماری شده خودمو گذاشتم جای اون راستش زیاد از این کارا می کردم ولی اینبار همچین با این حس و حال غریبه نبودم قبلا زیاد به همچین چیزی فکر کرده بودم ولی هیچ وقت به سوالی که آقای علیخانی ژرسید فکر نکردم گفت تا حالا به این فکر کردی که نقطه ته خط و تموم

همون لحظه فکر کردم نه هیچ وقت به ژایان اصلی فکر نکرده بودم درسته در موردش نوشتم ولی حسش نکردم که همه چی تموم می شه اونقدر تو داستانام غرق شدم که فکر می کنم هر پایانی باز یه شروعی داره همیشه وقتی نقطه رو ته خط می ذارم برمی گردم و از سر خط شروع می کنم به نوشتن

حتی کلمه پایان رو هم که می نویسم و تمومش می کنم باز یه جای دیگه توی یه داستان دیگه شروع می شم

ولی زندگی که اینجوری نیست.

بعد دوتا بازیگری که نزدیک چهار سال هرجمعه به مرکز خیریه می رفتند تا با نمایششون دل بچه های سرطانی رو شاد کنن توجهمو جلب کرد.حس خیلی بدی نسبت به خودم پیدا کردم یه حس عجیب غریب

بهم دست داد حالا اگه واقعا دنیام نقطه ته خط بشه من چیکار کردم توی این دنیا که قابل قدردانی باشه؟...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 20:39  توسط فهیمه  | 

سلام

بچه ها من دوباره خودم شدم برگشتم ولی متاسفانه فرصت اینکه تندتند آپ کنم ندارم ولی این وب دیگه متعلق به خودمه به کسی نمی دم خیالتون راحت

مرسی از مایک عزیز برای امانت داریش

متشکرم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:18  توسط فهیمه  |